†…Sadaf…†
به نام آنکه فرهاد را دل صدف آفرید

†…Sadaf…†
به نام آنکه فرهاد را دل صدف آفرید

کسانی که دوستشون دارم
اول:خدا
دوم:فرهاد جووووووووووونم (فداش بشم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سوم:داداش خشایارم
( ![]()
چهارم:خودم![]()
هزاران بار تقدیم تو باد ![]()

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند...!
لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند...!
لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند...!
لحظه هاست که انسان را فریب می دهد...!
بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه ی بعدی زندگی نکنیم...!
اینگونه بی اند یشیم که انگار لحظه ی بعدی راه ما نیست...!
واز همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه ی بعدی...!!!
تو که حرف دلت عشق و امید و آرزو بود
بدون که عشق عاشق از ندیدن کم نمی شه ![]()
![]()
![]()
عقل را باور کن و دلت را محکم
در پس سینه ی خود محکم دار
مگذار هر هوسی هر نفسی بر دلت چیره کند
ودلت را ببرد تا به بیابان جهالت طبلی
عقل را باور کن
زندگی بازی نیست
زندگی لحظه ی زیبا شدن است
در پس زندگی سخت بسی زیباییست
عشق را باور کن و به راستی باور کن
ای چراغ هر بهانه ازتو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت من و آشتی داده با من
من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پرمی گیریم از تو لونه باز می یای
که مثل هرروز برامون دونه بپاشی من و گنجیشکا می میریم تو اگه خونه نباشی همیشه
اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام عطر حرفای
قشنگت قده یک صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق شعر من
رنگ چشات رنگ پاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم رنگ زرذ کهربایی من و گنجیشکای
خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه ...!! ![]()
![]()
![]()
![]()
فدای اون بارونی که پاييز می ريزه رو سرت
فدای اون چتر روز بارونی توی سفرت
فدای پيچ و تابای اون موهای مجعدت
فدای(نه نمی خوامت)فدای اون دست ردت
فدای عطر خنده هات،فدای طعم موندنت
فدای دوست نداشتنات،حتی فدای روندنت
فدای اون اتيشی که دائم به قلبم ميزنی
فدای انتخاب تو،ای موندگار رفتنی
فدای تو که هيچ روزی هيچکی نميشينه به جات
فدای هر چی تو داری مخصوصا اون رنگ چشات
فدای لحظه ای يه بار،تو روياها بوسيدنت
فدای لحن سلامات،فدای روز ديدنت
فدای اون خوبيايی که داری و نمی دونم
فدای شعرت که می خوام بگم ولی نمی تونم
فدای اون قول دادنات حتی اگه عمل نشه
يعنی کسی هس که توی رنگ چش تو حل نشه؟
فدای اخم ابروات،ابروهای بی حوصلت
فدای هر چی تو بگی،حتی شکايت و گلت
فدای اون غروری که داری تا وقتش برسه
فدای اون راه که ازش رد می شدی تا مدرسه
فدای کوچه هايی که ميگذری از کنارشون
فدای عکسات که دارم هميشه يادگارشون
دنيا بهونس عزيزم فدای اسمت و خودت

می دانی دلم برای خاطره ها تنگ است...!
برای پریشانی ها و بیقراری ها تنگ است...!
می دانی امروز که می خوانم به یادت هستم...!
فرداها که خواهم شنید می بوسمت...!
می دانی که نمی دانم تا کی در این بازیگاه بازی کنم...!
اما تا ابد به یاد تو می مانم...!
می دانی سخت بود به تو رسیدن...!
اما سخت تر از آن دل بریدن است...!
نگزار تنهایم در این گنبد دوار...!
که تا همیشه با یاد تو زنده هستم...!
اگر بارون بودم آنقدر می باریدم تا غبار شک و تردید را از دستانت
پاک کنم
واگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم به تو می کردم
واگر
اشک بودم مانند اشک بهاری به خاطر وجودت می باریدم
واما افسوس...
که نه بارانم . نه گلم و نه اشکم ولی هر چه هستم با تمام وجودم
دوستت دارم

My heart is for you just you...!!!

این روزا ای گلکم خیلی بهونه گیر شدی
نکنه می خوای بگی از من دیگه تو سیر شدی
تو خودت خوب می دونی که من چقدر دوستت دارم
اگه تنهام بزاری به خدا کم میارم
تو مثل نور امیدی توی زندگی من
که اگه بری میمیره بعد تو این روح و تن
مگه تو قول ندادی همیشه با من بمونی
پس چرا من رو زمینو و تو روی اسمونی
گلکم دار و ندار من تویی
تو خودت اینو که بهتر می دونی
اما از وقتی که اینو فهمیدی
پر کشیده از نگات مهربونی
دوست دارم

اول:خدا
دوم:فرهاد جونم (فداش بشم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سوم:داداش خشایارم![]()
![]()
چهارم:خودم
بوسیدن تنها تصادفی است که پلیس در آن دخالتی ندارد

روزي سه شمع روشن کردم اولي براي بودنت دومي براي ديدنت سومي براي بوسيدنت سپس هر سه را خاموش کردم براي در آغوش گرفتن

ای فرهاد عزیز که عاشقانه دوستت دارم:!!!!!!
من با تقدیم متن های ناچیزم به پسند تو به لبخند تو عنایت و هدایت تو نیاز مندم
برای تو می نویسم زیرا خود را از تو و تو را از خود گسسته نمی دانم و هرروزت
از روز پیش به خود نزدیکتر حس می کنم با لب تو می خندم با گوش تو می شنوم
با چشم تو می گریم با دل تو می نویسم وبا یاد تو می اندیشم
غم من از غم تو نشاط من از نشاط تو زندگی من از زندگی تو مایه می گیرد
این حقیقت افسانه نما را باور کن و به راستی باور کن
من از این دنیا هیچ نخواستم جز تورا جز محبت تورا و جز لبخند تو را
از خویش خانه و سرپناهی ندارم و باور کن که به همه ی عمر در آرزوی من است
که در دل تو خانه ای داشته باشم اگر چه به مساحت
یک قلب!!
اکنون از اوج بی نیازی خویش
که چون غریبی من مبهم و معماییست
پناه غربت غمناک دستهایی باش
که دردناکترین ساقه های تنهاییست
No living with out loving y ou
یار اهل کدام دیار است که قانون آن بی وفایی است؟!!......![]()
![]()
![]()
سرنوشت من و چشمانت:
از آن شب سرد پاییزی که چشمان من به تو افتاد
با خود گفتم ای کاش شبها هرگز نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ای کاش یک خواب بد بودچیزی که من دیدم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن بیدار نشست
حسرت چشم سیاهت گرفتارم کرد
عاقبت چشم تو از زندگی بیزارم کرد
سرگذشت هجران تو با شمع گفتم
آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد
می دونی:
می دونی که بی تو چه سخته زندگی اما نگاهت جون سپردن دل منو
چه آسون می گیره
این اتاق سوت و کور که رنگ و بویی نداره
با حضور مهربونت سر و سامون می گیره
خاطرات بچگیم با اسم تو شروع می شه
همه ی شعرهای دنیا با تو پایان می کیره
دلمو به تو سپردم
آنقدر بوسیدمش تا خسته شد خسته از بوسیدن پیوسته شد
تا خواست لب بر شکایت وا کند لب نهادم بر لبش تا بسته شد
باتو بوده ام همیشه در همه جا باتو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح زمین را از آسمان
ودرخت را از آفتاب تو دلیل حیات من بوده و هستی
چنان با این دل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغازو پایان زندگی این است :
همیشه با تو

هروقت که بارون می باره سعی کن که تو دستات
بیشترین مقدار بارون رو جمع کنی هر چقدر که تونستی جمع کنی همون قدر منو دوست داری و
هرچقدر که نتونستی جمع کنی من همون قدر
دوست دارم
